|
ای عاشقان در همدلی دستی برآرید بر زخم پنهان دلم مرهم گذارید
|
سالروز بعثت پیامبر اعظم (ص) منادی توحید
و پیام آور صلح و دوستی مبارک باد.

صدای اقرا اندر غار پیچید
محمد(ص) جامه را از دوش برچید
دوباره گفت"اقرا بسم ریک
به اسم خالق هستی و خلقک"
محمد(ص) گفت" من خواندن ندانم
من امییم سخن راندن ندانم
"ندا آمد" تو را تکریم کردبم
به علم خود تو را تعلیم کردیم
تو اکنون شهر علم و اجتهادی
تو رب النوع شمشیر و جهادی
تو خورشیدی شدی در گوشه غار
که بر نور تو شد خورشید و مه تار
بتاب و روشنی بخش جهان باش
مهین پیغمبر آخر زمان باش
زمین را جهل چون شب تیره کرده
بشر را دست و پا در گیره کرده
به خارستان کفرو شرک و ظلمت
گل ایمان نروید جز به قلت
تعصب کرده چشم مردمان کور
نمایند دختران را زنده در گور
چو گرگان خون یکدیگر بریزند
بجز پستی به کاری برنخیزند
ضعیفان بردگان اقویایند
همشه حاکمان از اغنیایند
چنان شیطان به دلها لانه کرده
که کعبه بیت حق بتخانه کرده
صلا زن لا اله و عشق حق جو
كه خود الا الله آید در پی او
بگو "لا" را که این "لا" خود کلید است
نجات از بند شیطان پلید است
نما بیت مرا از بت مطهر
صبوری کن که می گردی مظفر
بده انذار و خود دل را قوی کن
به سختی ها توکل بر ولی کن
تویی هم مصطفی و هم محمد (ص)
تو را در آسمان نامند احمد(ص
)تو کانون صفا مرد یقینی
تو عین رحمه للعالمینی
"بیا ای دوست ما هم لا بگوییم
بجز راه خدا راهی نپوییم
به امر رب خود لبیک گوییم
به همراه ملائک جمله گوییم
سلام ورحمت حق بر محمد
الهم صل علی محمد و آل محمد(ص
)


کاش وقتی زندگی فرصت دهد
گاهی از پروانه ها یادی کنیم
کاش بخشی از زمان خویش را
وقف قسمت کردن شادی کنیم
کاش وقتی آسمان بارانی ست
از زلال چشم هایش تر شویم
وقت پاییز از هجوم دست باد
کاش مثل پونه ها پر پر شویم
کاش وقتی چشم هایی ابریند
به خود آییم و سپس کاری کنیم
از نگاه زرد گلدانهایمان
کاش با رغبت پرستاری کنیم
کاش دلتنگ شقایق ها شویم
به نگاه سرخ شان عادت کنیم
کاش شب وقتی که تنها می شویم
با خدای یاس ها خلوت کنیم
کاش گاهی در مسیر زندگی
باری از دوش نگاهی کم کنیم
فاصله های میان خویش را
با خطوط دوستی مبهم کنیم
کاش با چشمانمان عهدی کنیم
وقتی از اینجا به دریا می رویم
جای بازی با صدای موج ها
درد های آبیش را بشنویم
کاش مثل آب مثل چشمه سار
گونه نیلوفری را تر کنیم
ما همه روزی از اینجا می رویم
کاش این پرواز را باور کنیم
کاش با حرفی که چندان سبز نیست
قلب های نقره ای را نشکنیم
کاش هر شب با دو جرعه نور ماه
چشم های خفته را رنگی زنیم
کاش بین ساکنان شهر عشق
رد پای خویش را پیدا کنیم
کاش با الهام از وجدان خویش
یک گره از کار دل ها وا کنیم
کاش رسم دوستی را ساده تر
مهربان تر آسمانی تر کنیم
کاش در نقاشی دیدارمان
شوق ها را ارغوانی تر کنیم
کاش اشکی قلب مان را بشکند
با نگاه خسته ای ویران شویم
کاش وقتی شاپرک ها تشنه اند
ما به جای ابر ها گریان شویم
کاش وقتی آرزویی می کنیم
از دل شفاف مان هم رد شود
مرغ آمین هم از آنجا بگذرد
حرفهای قلبمان را بشنود

برای آمدنت انتظار کافی نیست
دعا و اشک و دل بیقرار کافی نیست
خودت دعا بکن ای نازنین که برگردی
دعای این همه شب زنده دار کافی نیست
اللهم عجل لولیک الفرج


کار دل در تار زلفش از پریشانی گذشت
ره چنان رفتم که کارم از پشیمانی گذشت
شمع و من رسوای اشک آتشین خود شدیم
کار این داغ جگر از آه پنهانی گذشت
ماجرای عمر ما را گر به خواهی از نخست
روز در حیرت به شب شد شب به حیرانی گذشت

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی
نه شام بی فروغم را نشانی از سحر گاهی
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
بدیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی
کیم من؟ آرزو گم کرده ای تنها و سر گردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی
گهی افتان و خیزان چون غباری در بیابانی
گهی خاموش و حیران چون نگاهی بر نظرگاهی
"رهی" تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها؟
باقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی

بی قرار لحظه های پر دردم
بی قرار شامهای بی پایان
شب از سیاهی گذشت و صبح هنوز
در طی مسیر طلوع سر گردان

![]()
زبس زخم زبان خوردم دهان از گفتگو بستم
در دل را زنومیدی به روی آرزو بستم
صراحی وار از چشمم دمادم اشک می ریزد
چو راه گریهُ خونین خود را در گلو بستم
بعهد سست او از دست دادم زندگانی را
سزای خویشتن دیدم که پیوندی به مو بستم
نهان کردم بخلوتگاه دل گنج غم او را
بر این ویرانهُ خاموش راه جستجو بستم
ز بس با نا مرادی خو گرفتم من بروی دل
در امید را با دست خویش از چارسو بستم
بامیدی که اندازد نظر بر جان بیمارم
نگاه دردمند خویش را در چشم او بستم
چو پایم را برید از کوی خود دست از جهان شستم
چو نامم را به خواری برد چشم از آبرو بستم
وفا داری همینم بس که با نومیدی از عشقش
وفا را صرف او کردم امیدم را به او بستم

چرا زمحفل یاران بیوفا نروم؟
وفا ندیده ام از هیچیک ، چرا نروم؟
چو آب و آینه با روشنی بر آمده ام
بخانه ای که بود خالی از صفا ، نروم
ز بیدلی نفس آرمیده را مانم
که جز بگوشهء عزلت بهیچ جا نروم
میان داغ و دل من چو لاله دوری نیست
بزیر خاک هم از داغ دل جدا ، نروم
چگونه چون دگران پا نهم بخانهء خلق
که من بخانهء خود نیز از حیا نروم
اگر چه رفته ام از یاد هر چه در دنیاست
بهر کجا روم از یاد درد ها نروم
ز یمن بیخبری با خبر ز خویشتنم
که من بخویش نیایم ز خویش تا نروم
محبت من غمدیده کار هر دل نیست
چو عشق جز بدل با غم آشنا نروم
در این محیط گران آن حباب لرزانم
که هر طرف که روم جز پی هوا نروم
"امیر" شفقت و مهر از میان مردم رفت
من از میان چنین مردمی چرا نروم؟
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد
تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند.
سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد
گم شدم در قدم دوری چشمان بهار
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
به كه باید دل بست؟
به كه شاید دل بست؟
سینه ها جای محبت، همه از كینه پر است .
هیچكس نیست كه فریاد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گوید
نیست یكتن كه در این راه غم آلوده عمر ـ
قدمی، راه محبت پوید
***
خط پیشانی هر جمع، خط تنهائیست
همه گلچین گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بیفردائیست .
***
به كه باید دل بست ؟
به كه شاید دل بست ؟
نقش هر خنده كه بر روی لبی میشكفد ـ
نقشه یی شیطانیست
در نگاهی كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حیله پنهانیست .
***
زیر لب زمزمه شادی مردم برخاست ـ
هر كجا مرد توانائی بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه باید دل بست؟
به كه شاید دل بست؟
***
خنده ها میشكفد بر لبها ـ
تا كه اشكی شكفد بر سر مژگان كسی
همه بر درد كسان مینگرند ـ
لیك دستی نبرند از پی درمان كسی
***
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟
ریشه عشق، فسرد
واژه دوست، گریخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟
***
دست گرمی كه زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوی
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، لیك مبوی
لب گرمی كه ز عشق ـ
ننشیند بلبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخنی كز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
بلبت نیز، مگو
***
چاه هم با من و تو بیگانه است
نی صد بند برون آید از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كنی
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبی از سر غم آه كنی .
***
درد اگر سینه شكافد، نفسی بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو .
***
دیده بر دوز بدین بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپیدی كه به سقف فلك است
سكه نیرنگ است
سكه ای بهر فریب من و تست
سكه صد رنگ است
***
ما همه كودك خردیم و همین زال فلك
با چنین سكه زرد ـ
و همین سكه سیمین سپید ـ
میفریبد ما را
هر زمان دیده ام این گنبد خضرای بلند ـ
گفته ام با دل خویش:
مزرع سبز فلك دیدم و بس نیرنگش
نتوانم كه گریزم نفسی از چنگش
آسمان با من و ما بیگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بیگانه
« خویش » در راه نفاق ـ
« دوست » در كار فریب ـ
« آشنا » بیگانه
***
شاخه عشق، شكست
آهوی مهر، گریخت
تار پیوند، گسست
به كه باید دل بست ؟
به كه شاید دل بست ؟
مهدی سهیلی
(( 28 اسفند 1350 ))
آشنای تو منم ، بر در بیگانه نرو!
شمع من باش و بمان، نور ز تو اشک ز من
جانفشان تو منم ، در بر پرروانه مرو!
سوختی جان مرا ، آه مکن ، اشک مریز
از بر عاشق دلداده، غریبانه مرو!
لاله رویا! به گل چهره خود چنگ مزن
سرکشی بس کن و عاقل شو و دیوانه مرو!
قصه خواهی شد و از یاد جهان خواهی رفت
قهر بیهوده مکن ، در دل افسانه مرو!
کلبه تنگ مرا مهر تویی، ماه تویی
ای چراغ شب تاریکم از این خانه مرو!
شاعر :مهدی سهیلی

بگذارید بگریم به پریشانی خویش
که به جان آمدم از بی سر و سامانی خویش
غم بی هم نفسی کشت مرا در این شهر
در میان با که گذارم غم پنهانی خویش
اندرین بحر بلا ساحل امیدی نیست
تا بدان سوی کشم کشتی طوفانی خویش
زنده ام باز پس از اینهمه نا کامی ها
بخدا کس نشناسم بگران جانی خویش
گفتم: ای دل که چو من خانه خرابی دیدی؟
گفت: ما خانه ندیدیم به ویرانی خویش
جان چو پروانه به پای تو فشاندم که چو شمع
بینمت رقص کنان بر سر قربانی خویش
ما به پای تو سر صدق نهادیم و زدیم
داغ رسوایی عشق تو به پیشانی خویش
"اطهری" قصه عشاق شنیدیم بسی
نشنیدیم کسی را به پریشانی خویش
مرو از پيشم و عمري نگرانم مگذار
يا چو رفتي باميد دگرانم مگذار
گاهگاهي بمن از مهر پيامي بفرست
فارغ از حال خود اي جان جهانم مگذار
بر دلم داغ غم عشق تو ايام نهاد
تو دگر داغ غم هجر بجانم مگذار
منشين در بر غير و مبر از ياد مرا
غم ديگر به غم و درد نهانم مگذار
چون دم صبح بروز سيهم خنده مزن
در کف گريه از اين بيش عنانم مگذار
جز تو چشم طمع از هر دو جهان پوشيدم
حاصل من که ز هستي همه ناکامي بود
برو اي عمر و بجا نام و نشانم مگذار
دامن از دست من دلشده ايدوست مکش
پای بر دیده »............« بنه ای مایه ناز
مرو از پیشم و عمری نگرانم مگذار

ای همنفس ! با من بمان امشب هوای گریه دارم
این لحظه های غربت و غم را برای گریه دارم
دارم غمی پنهان گداز و ، مردم چشمم گواه است
در برق این آیینه ی روشن صفای گریه دارم
من بی بهارم ، قاصد پاییز توفانزای تلخم
من ابر باران خیز غمگینم ، هوای گریه دارم
با یاد گلهایی که از این باغ توفان دیده رفتند
چون جویبار فصل پاییزی نوای گریه دارم
دارم لبی نا آشنا با خنده های شادمانی
اما نگاهی دردمند و آشنای گریه دارم
تا کی نگریم ؟ پنجه بیداد خاموشی مرا کشت
امشب در این خلوت امید های های گریه دارم
زین کلبه غمگین مرو تا سر به دامانت گذارم
در کنج این غربتکده ماتم سرای گریه دارم
بر شانه ات سر می نهم تا با فراق دل بگریم
با این همه اندوه خود، شادم که جای گریه دارم!
شعر از مهدی سهیلی

دل شد فنای عشق و کسی چاره ساز نیست
این غم کجا برم که دلی اهل راز نیست
دارم نیاز صحبت یاران دلنواز
کز یار دلنواز کسی بی نیاز نیست
دانم که عشق ،مایه شعر است و زین قیاس
آنجا که عشق نیست، سخن دل نواز نیست
ای آشنای راز ، مرانم به قهر و ناز
کاین حربه قدیم ، دگر کار ساز نیست
ما نقد عمر خویش به ناز تو داده ایم
این جان خسته بیش خریدار ناز نیست
من مهر می نمایم و تو ناز می کنی؟
در کارگاه عشق بدین فن نیاز نیست
دیشب به یاد روی تو چشمم نخفت هیچ
هرگز شبی به عمر ، چو دیشب دراز نیست
"شیوا" نیاز جمع برآور که در جهان
جز در میان جمع، کسی سر فراز نیست
شعر از دکتر جاوید صلاحی متخلص به شیوا
... نمی دانم ز تنهایی پناه آرم کدامین سوی ...
... پریشان حالم و بی تاب می گریم و قلبم بی امان محتاج مهر توست ...
... نمی دانی چه غمگین رهسپار لحظه های بی قرارم من ...
... به دنبال تو همچون کودکی هستم و معصومانه می جویم پناه شانه هایت را که شاید اندکی آرام گیرد دل ...
... دلم تنگ است ...
... وتنهایم و تنهایی به لب آورده جانم را...
... بیا تا با تو گویم از هیاهوی غریب دل که بی پروا ...
... تلنگر می زند بر من و می گوید به من نزدیک نزدیکی ...
... به دنبال تو می گردم به سویت پیش می آیم ...
... چه شیرین است پر از احساس یک خوشبختی نابم ...
... پر از امید سبز خواب دیدارم و می خواهم که نامت را به لوح سینه بنگارم ...
... و نجوایی کنم در دل و گویم تا ابد ...
... من دوستت دارم ...
![]()
![]()
تو كیستی، كه من اینگونه بی تو بی تابم؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم.
تو چیستی، كه من از موج هر تبسم تو
بسان قایق، سرگشته، روی گردابم!
تو در كدام سحر، بر كدام اسب سپید؟
تو را كدام خدا؟
تو از كدام جهان؟
تو در كدام كرانه، تو از كدام صدف؟
تو در كدام چمن، همره كدام نسیم؟
تو از كدام سبو؟
من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه!
چه كرد با دل من آن نگاه شیرین، آه!
مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه!
كدام نشاه دویده است از تو در تن من؟
كه ذره های وجودم تو را كه می بینند،
به رقص می آیند،
سرود میخوانند!
چه آرزوی محالی است زیستن با تو
مرا همین بگذارند یك سخن با تو:
به من بگو كه مرا از دهان شیر بگیر!
به من بگو كه برو در دهان شیر بمیر!
بگو برو جگر كوه قاف را بشكاف!
ستاره ها را از آسمان بیار به زیر؟
ترا به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند
هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه.
كه صبر، راه درازی به مرگ پیوسته ست!
تو آرزوی بلندی و، دست من كوتاه
تو دوردست امیدی و پای من خسته ست.
همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است.
”فریدون مشیری”

ای همنفس ! با من بمان امشب هوای گریه دارم
این لحظه های غربت و غم را برای گریه دارم
دارم غمی پنهان گداز و ، مردم چشمم گواه است
در برق این آیینه ی روشن صفای گریه دارم
من بی بهارم ، قاصد پاییز توفانزای تلخم
من ابر باران خیز غمگینم ، هوای گریه دارم
با یاد گلهایی که از این باغ توفان دیده رفتند
چون جویبار فصل پاییزی نوای گریه دارم
دارم لبی نا آشنا با خنده های شادمانی
اما نگاهی دردمند و آشنای گریه دارم
تا کی نگریم ؟ پنجه بیداد خاموشی مرا کشت
امشب در این خلوت امید های های گریه دارم
زین کلبه غمگین مرو تا سر به دامانت گذارم
در کنج این غربتکده ماتم سرای گریه دارم
بر شانه ات سر می نهم تا با فراق دل بگریم
با این همه اندوه خود، شادم که جای گریه دارم!
شعر از مهدی سهیلی