تبليغاتX
همدلی
ای عاشقان در همدلی دستی برآرید بر زخم پنهان دلم مرهم گذارید

 

سرسبزترین بهار تقدیم تو باد

آوای خوش هزار تقدیم تو باد

گویند كه لحظه ایست روئیدن عشق

آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد

 

مثل ماهی زنده

مثل سبزه زیبا
مثل سمنو شیرین
مثل سنبل خوشبو
مثل سیب خوش رنگ
و مثل سکه با ارزش
باشید 

پیشاپیش سال نو را تبریک عرض می کنم

دنیا را برایتان شاد شاد
و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم
هر روزتان نوروز

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 19:27  توسط افشین  | 

 

به كه باید دل بست؟

به كه شاید دل بست؟

سینه ها جای محبت، همه از كینه پر است .

هیچكس نیست كه فریاد پر از مهر تو را ـ

گرم، پاسخ گوید

نیست یكتن كه در این راه غم آلوده عمر ـ

قدمی، راه محبت پوید

***

خط پیشانی هر جمع، خط تنهائیست

همه گلچین گل امروزند ـ

در نگاه من و تو حسرت بیفردائیست .

***

به كه باید دل بست ؟

به كه شاید دل بست ؟

نقش هر خنده كه بر روی لبی میشكفد ـ

نقشه یی شیطانیست

در نگاهی كه تو را وسوسه عشق دهد ـ

حیله پنهانیست .

***

زیر لب زمزمه شادی مردم برخاست ـ

هر كجا مرد توانائی بر خاك نشست

پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ

هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست

به كه باید دل بست؟

به كه شاید دل بست؟

***

خنده ها میشكفد بر لبها ـ

تا كه اشكی شكفد بر سر مژگان كسی

همه بر درد كسان مینگرند ـ

لیك دستی نبرند از پی درمان كسی

***

از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟

ریشه عشق، فسرد

واژه دوست، گریخت

سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟

***

دست گرمی كه زمهر ـ

بفشارد دستت ـ

در همه شهر مجوی

گل اگر در دل باغ ـ

بر تو لبخند زند ـ

بنگرش، لیك مبوی

لب گرمی كه ز عشق ـ

ننشیند بلبت ـ

به همه عمر، مخواه

سخنی كز سر راز ـ

زده در جانت چنگ ـ

بلبت نیز، مگو

***

چاه هم با من و تو بیگانه است

نی صد بند برون آید از آن، راز تو را فاش كند

درد دل گر بسر چاه كنی

خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند

گر شبی از سر غم آه كنی .

***

درد اگر سینه شكافد، نفسی بانگ مزن

درد خود را به دل چاه مگو

استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ

آب شو، « آه » مگو .

***

دیده بر دوز بدین بام بلند

مهر و مه را بنگر

سكه زرد و سپیدی كه به سقف فلك است

سكه نیرنگ است

سكه ای بهر فریب من و تست

سكه صد رنگ است

***

ما همه كودك خردیم و همین زال فلك

با چنین سكه زرد ـ

و همین سكه سیمین سپید ـ

میفریبد ما را

هر زمان دیده ام این گنبد خضرای بلند ـ

گفته ام با دل خویش:

مزرع سبز فلك دیدم و بس نیرنگش

نتوانم كه گریزم نفسی از چنگش

آسمان با من و ما بیگانه

زن و فرزند و در و بام و هوا بیگانه

« خویش » در راه نفاق ـ

« دوست » در كار فریب ـ

« آشنا » بیگانه

***

شاخه عشق، شكست

آهوی مهر، گریخت

تار پیوند، گسست

به كه باید دل بست ؟

به كه شاید دل بست ؟ 

 

مهدی سهیلی

 

(( 28 اسفند  1350 ))

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 17:8  توسط افشین  | 

 روزى حضرت عیسى (ع) از صحرایى مى‏گذشت. در راه به عبادت‏گاهى رسید كه عابدى در آن‏جا زندگى مى‏كرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانى كه به كارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آن‏جا گذشت.

وقتى چشمش به حضرت عیسى (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همان‏جا ایستاد و گفت: خدایا من از كردار زشت خویش شرمنده‏ام. اكنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش كند، چه كنم؟ خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر.

مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند كرد و گفت:

خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه‏كار محشور مكن.

در این هنگام خداى برترین به پیامبرش وحى فرمود كه به این عابد بگو:

ما دعایت را مستجاب كردیم و تو را با این جوان محشور نمى‏كنیم، چرا كه او به دلیل توبه و پشیمانى، اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینى، اهل دوزخ.

منبع:غزالى، محمد، كیمیاى سعادت، ج 1، ص 105

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 14:3  توسط افشین  | 

 

نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته

به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم

تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار

و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم

تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم

و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم

تو مثل مرهمي بر بال بي جان كبوتر

و من هم يك كبوتر تشنه باران درمانم

بمان امشب كنار لحظه هاي بي قرار من

ببين با تو چه رويايي ست رنگ شوق چشمانم

شبي يك شاخه نيلوفر به دست آبيت دادم

هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم

تو فكر خواب گلهايي كه يك شب باد ويران كرد

و من خواب ترا مي بينم و لبخند پنهانم

تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه مي گيرد

و من مرغي كه از عشقت فقط بي تاب و حيرانم

تو مي آيي و من گل مي دهم در سايه چشمت

و بعد از تو منم با غصه هاي قلب سوزانم

تو مثل چشمه اشكي كه از يك ابر مي بارد

و من تنها ترين نيلوفر رو به گلستانم

شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر كرده

و شايد يك مه كمرنگ از شعري كه مي خوانم

تمام آرزوهايم زماني سبز ميگردد

كه تو يك شب بگويي دوستم داري تو مي دانم

غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست

و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم

به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست

قدم بگذار روي كوچه هاي قلب ويرانم

بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد

دعا كن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 12:22  توسط افشین  | 

کاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند

 تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند

 سادگی،مهر و صفا قانون انسان بودن است

 کاش قانون هایمان یکدم رعایت می شدند

 اشکهای همدلی از روی مکر است و فریب

 کاش روزی چشمهامان با صداقت می شدند

 گاهی از غم می شود ویران دلم ، ای کاشکی

 بین دلها غصه ها مردانه قسمت می شدند

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 10:5  توسط افشین  | 

د‌ر این شبکوچه سرد غریبی

من و تا صبح درد بی نصیبی

بیا‌ساقی طنین نای من باش
رفیق خلوت شبهای من باش

بیا ساقی که من هم اهل حالم
هم اهل حالم و هم بی خیالم

بیا از دور هم با هم بخندیم
جدائی هایمان را پل ببندیم

بزن ساقی سه تاری عاشقانه
که باز آمد بهاری غمگنانه

 

 

دلی دارم خریدار محبت 
کزو گرم است بازار محبت

لباسی بافتم بر‌ قامت دل 
ز پود محنت و تار محبت

بگو پس کوچه ها نامهربانند 
در و دیوارها بی همزبانند

ببین که در زمین و آسمانها
شده از عشق خالی آشیانها

هوا همواره طوفانیست ساقی 
دل مردم زمستانیست ساقی

چه شد عشق و وفای ساده ما 

 صفای سفره آماده ما

دل من با وجود این قضایا

هنوز از عشق می گوید خدایا

مهدی سهیلی

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 18:54  توسط افشین  | 

گر آخرين فريب تو ، اي زندگي ، نبود
اينك هزار بار ، رها كرده بودمت
زان پيشتر كه باز مرا سوي خود كشي
در پيش پاي مرگ فدا كرده بودمت
هر بار كز تو خواسته ام
بر كنم اميد
آغوش گرم خويش برويم گشاده اي
 دانسته ام كه هر چه كني جز فريب نيست
اما درين فريب ، فسون ها نهاده اي
در پشت پرده ، هيچ مداري جز اين فريب
ليكن هزار جامه بر اندام او كني
چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت
او را طلب كني و مرا رام او كني
روزي نقاب
عشق به رخسار او نهي
 تا نوري از اميد بتابد به خاطرم
روزي غرور شعر و هنر نام او كني
تا سر بر آفتاب بسايم كه شاعرم
در دام اين فريب ، بسي دير مانده ام
 ديگر به عذر تازه نبخشم گناه خويش
اي زندگي ، دريغ كه چون از تو بگسلم
در آخرين فريب تو جويم پناه خويش

(نادر نادرپور)

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 18:50  توسط افشین  | 

 ای چراغ دل تاریکم از این خانه مرو! شمع من باش

آشنای تو منم ، بر در بیگانه نرو!

شمع من باش و بمان، نور ز تو اشک ز من

جانفشان تو منم ، در بر پرروانه مرو!

سوختی جان مرا ، آه مکن ، اشک مریز

از بر عاشق دلداده، غریبانه مرو!

لاله رویا! به گل چهره خود چنگ مزن

سرکشی بس کن و عاقل شو و دیوانه مرو!

قصه خواهی شد و از یاد جهان خواهی رفت

قهر بیهوده مکن ، در دل افسانه مرو!

کلبه تنگ مرا مهر تویی، ماه تویی

ای چراغ شب تاریکم از این خانه مرو!

شاعر :مهدی سهیلی 

+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 0:22  توسط افشین  | 

ما در اینجا تعدادی روش مفید را برای تقویت و بهبود روابط میان همسران پیشنهاد می كنیم . البته باید دانست كه حتماً نباید همه آنها را با هم و در یك زمان به كار برد.

شما می توانید با توجه به ویژگی های خود و همسرتان موارد مناسب را انتخاب كرده و در مواقع لزوم به كار برید:

1ـ رفتارهای مثبت همسرتان را تحسین كنید و او را به انجام هر چه بیشتر آن رفتارها ترغیب نمایید. به او بگویید كه چقدر به وجودش افتخار می كنید و دوست دارید همواره در كنارش باشید.

2ـ وقتی همسرتان در حال صحبت كردن با شماست، به هیچ وجه حرفش را قطع نكنید. صبر كنید تا كاملاً حرفش تمام شود و بعد نظر خود را بیان كنید.

3ـ همسر خود را با انواع و اقسام خواسته ها و دستوراتتان برده و اسیر خود نسازید. وقتی كاری از او می خواهید خودتان هم در عوض كاری برایش انجام دهید. دقت كنید كه این كار حتماً نباید مسئله مهمی باشد. شما هم می توانید با انجام كارهای كوچك و به ظاهر كم اهمیت و حرفهایی محبت آمیز او را شاد كنید و خستگی را از تنش بیرون آورید.

4ـ خیلی از مواقع ما با حرفها و حركاتمان همسرمان را نسبت به خود عصبانی و ناراحت می كنیم. سعی كنید تا حد امكان از كارها و رفتارهایی كه سبب دلزدگی و ناراحتی همسرتان می شود بپرهیزید. حتی اگر به آن كارها علاقه دارید به خاطر همسر و زندگی مشتركتان آنها را كنار بگذارید.

5 ـ برای ایجاد صمیمیت بیشتر سعی كنید با هم كتابی انتخاب كنید و آن را به نوبت بخوانید. سپس در مورد آن با هم بحث و گفتگو نمایید. اگر اهل كتاب نیستید، می توانید به جای آن با هم فیلمی را تماشا كنید و بعد درباره اش حرف بزنید.

6 ـ در مورد روزهای اول آشنایی تان و ویژگی هایی كه سبب شد نسبت به هم علاقمند شوید گفتگو نمایید. ولی دقت كنید كه اگر ویژگی های خوب ظاهر خود را پس از گذشت سالها از دست داده اید بهتر است در مورد آنها حرفی نزنید. چرا كه هدف ما صحبت در مورد ویژگیهای ظاهری و فیزیكی نیست. به جای آن سعی كنید آزادانه و صادقانه در مورد ویژگیهای مثبت روحی و شخصیتی یكدیگر گفتگو نمایید.

7ـ زمانی در روز یا در هفته را فقط به خودتان دو نفر اختصاص دهید. مثلاً یك بعدازظهر با هم به پاركی بروید كه هیچ كس حتی فرزندانتان نتوانند مزاحمتان شوند و سعی كنید از این با هم بودن لذت ببرید.

8 ـ در آخر باز هم می گوییم: هیچ وقت احترام گذاردن نسبت به یكدیگر را فراموش نكنید. (احترام به افكار، عقاید و دیدگاههای همسرتان باعث می شود او نیز چنین احساساتی را نسبت به شما پیدا كند )

مسئله دیگری كه پس از گذشت چند سال در زندگی های زناشویی رخ می دهد این است كه افراد اغلب با تعجب به احساسات شورانگیز خود در روزهای اول ازدواج می نگرند و با خود می گویند چرا اینقدر زود ازدواج كردم ، یا این كه آیا این فرد همان كسی است كه من می خواستم؟

البته این بدان معنا نیست كه آنها دیگر همسرشان را دوست نمی دارند، بلكه بدان معناست كه دچار نوعی روزمرگی شده اند. در چنین حالاتی فرد مثل یك قطار مسیری را دائم طی می كند و دیگر هیچ چیز این مسیر برایش تازگی و جذابیت ندارد. متأسفانه با بروز چنین احساساتی افراد اغلب حس می كنند كه دیگر چیز تازه ای برای هم ندارند و به بن بست رسیده اند. ولی باید دانست كه در این مواقع فقط زندگی زناشویی به نوعی به خواب رفته است و تنها كاری كه باید بكنید این است كه بیدارش كنید. هر صبح پس از برخواستن از خواب كمی فكر كنید و بیندیشید كه چه كاری می توانید بكنید تا همسرتان زندگی بهتری داشته باشد. سعی كنید در روز حداقل یك كار كه سبب رضایت او است انجام دهید. رفته رفته این كار به نوعی عادت تبدیل می شود و به این ترتیب همواره همسر شما جزء اولین مسائلی می شود كه ذهنتان را به خود مشغول می سازد.

متأسفانه امروزه كانونهای خانوادگی زیادی ، تنها به دلیل همین مسئله عادی شدن روابط و رسیدن به نوعی روزمرگی از هم پاشیده می شوند.

زن و شوهر باید قدر زندگی زناشویی خود را بدانند. باید توجه كنید كه زندگی قرار نیست همیشه بر وفق مراد شما باشد. روزهای خوب و بد همیشه وجود دارند و این حقیقت زندگی است. پس سعی كنید به هنگام بروز نارضایتی ها در زندگی صبر را پیشه خود سازید و كوچكترین بهانه ای را برای دعوا قرار ندهید.

سعی كنید همراه با هم روزهای سخت زندگی را تحمل كنید و همچون روزهای شیرین، در سختی ها نیز با هم باشید. به خاطر داشته باشید كه شما ازدواج كرده اید كه یك تن شوید و همه چیزتان با هم مشترك شود. نه این كه تبدیل به رقبایی شوید كه همواره در حال حسادت و نیش و كنایه زدن به یكدیگر هستند. همانطور كه از همسرتان توقع دارید بعضی از كارها را بكند یا نكند ، به او نیز اجازه دهید همین توقع را از شما داشته باشد. ولی توقعات بی جا از همسرتان نداشته باشید. زن و شوهر حتی می توانند در میان جمع بدون بیان كلمه ای ، با اشاره و طرز نگاه یكدیگر  را تشویق  و حمایت كنند و به این ترتیب به او بفهمانند كه علیرغم تمام مشكلات و اختلافات او را دوست دارند و دركش می كنند. تا جایی كه می توانید از یكدیگر انتقاد نكنید. البته راهنمایی و گوشزد كردن ایرادات طرف مقابل با انتقادات بیجا فرق می كند. انتقاد مستقیم اغلب سبب رنجیدگی خاطر طرف مقابل می شود، بهتر است نكات مورد نظرمان را در لفافه و به صورتی كاملاً غیر مستقیم به همسرمان بگوییم . چرا كه شرط اول زندگی مشترك ، پذیرفتن بدون قید و شرط یكدیگر است. حتماً نسبت به هم اعتماد داشته باشید. در غیر این صورت عشق و علاقه واقعی میانتان شكل نخواهد گرفت. همیشه و تحت هر شرایطی برای كمك به همسرتان آماده باشید. مگر قرار نیست شما بهترین دوست او باشید؟ پس توجه به او و نیازهایش و درك شرایط او را در اولویت كارهای خود قرار دهید.

منبع:سایت تبیان

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 16:45  توسط افشین  | 

برای بهترینم
 
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
تو را با لهجه گلهای نیلوفر
صدا کردم
تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت
 دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید
 با حسرت
جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:
دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی
و من
تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت
 رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
 حریم چشمهایم را
به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید
وا کردم
نمیدانم چرا رفتی؟ نمیدانم چرا؟
 شاید خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
 نمیدانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟
ولی رفتی
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت
تمام بال هایش غرق در اندوه و غربت شد
و بعد از رفتن تو، آسمان چشم هایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام, برگرد
ببین که سرنوشت انتظار من ، چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم پرسش و تردید،
 کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در این راه و انتخاب آن ،
خطا کردم
و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید
 کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک قلب
 میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
 نمی دانم چرا؟
شاید به رسم عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت
 دعا کردم
دعا كردم
 
برای عزیزترینم
+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 1:31  توسط افشین  | 

بازهم بوی حسین آمد

 بوی کربلا

 بوی غریبی

و

 بوی مظلومیت

السلام علیک یا ابا عبدالله

فرا رسیدن اربعین را به همه عزیزان تسلیت می گویم

 السلام علیک یا ثارالله

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 14:50  توسط افشین  | 

بگذارید بگریم به پریشانی خویش

بگذارید بگریم به پریشانی خویش

که به جان آمدم از بی سر و سامانی خویش

غم بی هم نفسی کشت مرا در این شهر

در میان با که گذارم غم پنهانی خویش

اندرین بحر بلا ساحل امیدی نیست

تا بدان سوی کشم کشتی طوفانی خویش

زنده ام باز پس از اینهمه نا کامی ها

بخدا کس نشناسم بگران جانی خویش

گفتم: ای دل که چو من خانه خرابی دیدی؟

گفت: ما خانه ندیدیم به ویرانی خویش

جان چو پروانه به پای تو فشاندم که چو شمع

بینمت رقص کنان بر سر قربانی خویش

ما به پای تو سر صدق نهادیم و زدیم

داغ رسوایی عشق تو به پیشانی خویش

"اطهری" قصه عشاق شنیدیم بسی

نشنیدیم کسی را به پریشانی خویش

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 22:49  توسط افشین  | 

مرو از پيشم و عمري نگرانم مگذار
يا چو رفتي باميد دگرانم مگذار


گاهگاهي بمن از مهر پيامي بفرست
فارغ از حال خود اي جان جهانم مگذار


بر دلم داغ غم عشق تو ايام نهاد
تو دگر داغ غم هجر بجانم مگذار


منشين در بر غير و مبر از ياد مرا
غم ديگر به غم و درد نهانم مگذار


چون دم صبح بروز سيهم خنده مزن
در کف گريه از اين بيش عنانم مگذار


جز تو چشم طمع از هر دو جهان پوشيدم

پس تو تنها دگر اي سرو روانم مگذار


حاصل من که ز هستي همه ناکامي بود
برو اي عمر و بجا نام و نشانم مگذار


دامن از دست من دلشده ايدوست مکش

درسر فرقت خود تاب و توانم مگذار

 
پای بر دیده »............« بنه ای مایه ناز

مرو از پیشم و عمری نگرانم مگذار

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 20:36  توسط افشین  | 

برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز

 بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز

 روز اول رفت دینم در سر زلفین تو

تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز

 ساقیا یک جرعه​ای زان آب آتشگون که من

در میان پختگان عشق او خامم هنوز 

 از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن

می​زند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز

 پرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتاب

می​رود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوز 

 نام من رفته​ست روزی بر لب جانان به سهو

 اهل دل را بوی جان می​آید از نامم هنوز 

 در ازل داده​ست ما را ساقی لعل لبت

 جرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوز 

 ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان

جان به غم​هایش سپردم نیست آرامم هنوز 

در قلم آورد حافظ قصه لعل لبش

 آب حیوان می​رود هر دم ز اقلامم هنوز

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 20:7  توسط افشین  |